تبليغاتX
!...نشریه
نشريه...!
نشريه فرزانگان
سه شنبه یازدهم تیر 1387
اخبار مدرسه

۵ شنبه بود! ۶ تیر ماه ۱۳۸۷! .... و ما آزمون قلم چی داشتیم! اما نمی دانیم چرا آزمون ۵ شنبه برگزار می شد و حوزه مان نیز متفاوت بود! شب قبل ساعت ۹ همگی به رختخواب رفته بودیم و خوابهای شیرین دیده بودیم! صبح از خواب بیدار شدیم! زودتر از همیشه چون آزمون آزمایشی داشتیم! به محل امتحان رسیدیم. غ.پ سردبیر نشریه و ط.ف از دوستان منفور او با هم در یک سالن بودند. شهرزاد منفور نیز با آنها بود! بله همان دختری که در فاجعه ی هلی کوپتر گوشی موبایلش را از خود دور کرد و تعجب همگان را برانگیخت! ما با خوشحالی در جاهای خود مستقر شدیم! ناگهان صدایی نا هنجار از جعبه ای سیاه بیرون آمد: آزمون شروع شد!

ط.ف احساس سردرگمی می کرد و با پریشانی اطراف خود را نگاه می کرد!( کی بود؟!) او نمی دانست آن صدا چگونه از آن جعبه سیاه بیرون آمده؟! مگر جسم سیاه بهترین جاذب و بهترین گسیل کننده امواج الکترو مغناطیسی نیست؟ پس چرا صوت منتشر می کند! ط.ف احساس تناقض می کرد! او تمامی فرمولهای فیزیک را در ذهنش مرور کرد اما به نتیجه ای نرسید...! پس به ناچار از جای خود پاشد تا فرد قایم شده در جعبه سیاه را بیابد! اما مراقبان جلسه به او اجازه کشف راز این توطئه کثیف را ندادند! ط.ف به ناچار در حالی که هزاران سوال ذهن پویای او را به خود مشغول کرده بود به جای خود باز گشت! اشک در چشمان او حلقه زده بود! بله اشک خواری و ذلت! نیم ساعت از شروع آزمون می گذشت که ط.ف متوجه دفترچه ای زیر پای خود شد! ط.ف که احساس آلیس بودن در سرزمین عجایب به او دست داده بود دفترچه را برداشت! شاید در آن دفترچه جوابی برای سوالاتش می یافت! اما....! لحظه دردناکی بود! نوشته هایی روی دفترچه به چشم می خورد که رنگ را از رخ ط.ف گرفت! آری... آن آزمون کنکور بود! اشک خواری و ذلت دوباره در چشمان ط.ف حلقه زد. او نگاهی به سمت صندلی غ.پ انداخت! غ.پ سردبیر نشریه که فاش کردن نام او را در اینجا ضروری نمی دانیم نفس نمی کشید... آری او سکته کرده بود و از میان ما رفته بود! ط.ف نگاهی به پشت خود انداخت! اما شهرزاد را ندید! دقایقی بعد ط.ف شهرزاد را پیدا کرد! او زیر صندلی داشت با تلفن همراه خود صحبت می کرد!

ط.ف نمی دانست چگونه باید دوست عزیزتر از جان خود را از موضوع مطلع کند.... او به قیمت خبردار شدن دوستش حاضر بود از همه سوالات بگذرد! دقایقی فکر کرد! او به یاد آورد که مراقبان جلسه همیشه بهترین یار و یاور داوطلبان در سر جلسه کنکور هستند و دانش آموزان می توانند مشکلات خود را با آنها در میان بگذارند! از آنجایی که ط.ف همیشه منطقی ترین راه را انتخاب می کرد با توکل به خدا یکی از مراقبان را صدا کرد و سرگذشت خود را برای او شرح داد! او در حالی که با یادآوری روزهای سخت زندگی خود اشک می ریخت با انگشت به شهرزاد اشاره کرد و مراقب را در جریان گذاشت! هنوز دقیقه ای نگذشته بود که شهرزاد از سالن کنکور اخراج شد! او بنا به یکی از ماده های قانون متخلف محسوب می شد وبه  ۱۵ سال محرومیت از کنکور و ۱۰ سال زندان محکوم شد و او را مستقیما" به زندا اوین! منتقل کردند!

ط.ف ابتدا به کار خود شک کرد اما سپس به یاد آورد که بهترین کار را کرده و حتما" این موضوع به نفع شهرزاد بوده! ط.ف پس از راز و نیاز با خدای خود تصمیم گرفت که کنکور راشروع کند. سوال اول ادبیات را می خواست بخواند! او به یاد داشت که آرامش همواره بهترین ابزار در راه رسیدن به موفقیت است! اما در همان لحظه آن صدای ناهنجار دوباره از همان جعبه سیاه بیرون آمد! : آزمون تمام شد!

ط.ف دوباره به یاد مسئله حل نشده خود افتاد! آن صدا....!؟ آه خدای من! ط.ف احساس پوچی می کرد! او می خواست هرچه سریعتر از این موضوع باخبر شود اما...! او ناگهان دفترچه دیگری را زیر پای خود دید! دفترچه را برداشت و به یاری خدا شروع به حل کردن سوالات کرد! سوال اول ریاضی بالاخره حل شد! ط.ف به خود افتخار می کرد! او آن مسئله را از ۴ راه حل مختلف حل کرده بود و هر ۴ گزینه را به دست آورده بود! پس هر چهار خانه پاسخنامه را سیاه کرد! تا سوال ۷ ریاضی او توانست همه مسائل را از ۴ راه حل کند و هر ۴ گزینه را به دست آورد! اما ناگهان صدای ناهنجار برای بار سوم تمرکز او را به هم ریخت صدا می گفت : وقت آزمون اختصاصی تمام شد! ط.ف تصمیم خود را گرفته بود! او باید راز آن بازی کثیف را کشف می کرد! پاسخنامه را به گوشه ای پرت کرد و به طرف جسم سیاه رفت و در حالی که حالت تهاجمی به خود گرفته بود به طرف جسم سیاه حمله ور شد و آن را از هم درید اما قبل از آنکه چیزی دستگیرش شود گروهی او را به تیمارستان منتقل کردند! کنکور به پایان رسیده بود و دانش آموزان و داوطلبان کنکور لا اله اله الله گویان جسد غ.پ را از سالن بیرون بردند!

سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386

مسابقه:

 

نشریه ...! تصمیم دارد به مناسبت آخرین شماره، مسابقه ای برگزار کند! این مسابقه که با همکاری اعضای شورای دانش آموزی ( و طاهره فتحی!)  برگزار می گردد، به شرح ذیل می باشد:

نام خود را بر روی یک اسکناس 2000 تومانی بنویسید و داخل صندوق ارتباط با شورای دانش آموزی و طاهره فتحی! بیندازید. طی قرعه کشی ای که در تاریخ 20 آذر 1386 به مناسبت 18 امین سالروز ولادت اختر تابناک آسمان نشریه سردبیر نشریه برگزار می شود، به برنده یک عدد اسکناس 1000 تومانی اهدا می گردد! بشتابید! ( هر چه تعداد اسکناسها به یک اسم بیشتر یاشد، شانس شما در قرعه کشی افزایش می یابد!)

سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
مقدمه

این شماره آخره...! یاد اون زمونا که می افتم...! اون روزایی که با کلی امید و آرزو شروع کردیم به شنریه زدن و تا 300 تومن سود می کردیم می رفتیم و ساندویچ یا بستنی مگنوم می خریدیم و با کلی ذوق و شوق دسترنج چند هفته تلاش شبانه روزیمون رو (کوفت می کردیم) می خوردیم، دلم اصلا" نمی گیریه! وقتی یاد این می افتم که تا دو ماه دیگه دبیرستانی نیستیم و دیگه نمی تونم برای المپیاد بخونم بازم دلم نمی گیره! چون امسال هم نمی تونستم المپیاد بخونم! وقتی یاد تمام روزهایی که نشستیم و نشریه نوشتیم و دعوا کردیم ( بیشتر سر پول!) و ... عمرا" دلم نمی گیریه! ( اصلا" اصرار نکنین که جا نداره!) وقتی یاد این می افتم که این شماره آخرمونه و دیگه از پول خبری نیست ( چند قطره اشک بر روی مقدمه*) تا دلتون بخواد دلم می گیره و البته بیشتر از اون هم حالم گرفته می شه! این شماره آخرمونه ...! حالم گرفته می شه چون نمی تونم قبول کنم که جوونای مملکت رو بی نشریه بذاریم! و بریم....! حالم گرفته می شه چون ما قرار گذاشته بودیم که پارسال قبل عید 12 شماره و بعد عید 9 شماره و امسال 58 شماره چاپ کنیم ( در مجموع 69 شماره!) در حالی که این 5 امین شماره است! فکرش رو که می کنم حالا که به شماره آخر رسیدیم کلی انرژی داریم ( حتی برای درست کردن 64 جلد باقیمانده!) کلی انرژی داریم که می تونیم باهاش پرواز کنیم! ( ردبول یه شما بال می ده!!!) ما حالمون گرفته می شه وقتی یاد این می افتیم که تا دو ماه دیگه دیپلم داریم ( عمرا"!) و ما هنوز سر کلاسامون که می شینیم نمی تونیم به چیزی غیر از نشریه( و البته ....!) فکر کنیم! این شماره آخرمونه و خوب اگه من کم نمیاوردم که یه جمله رو 100 بار نمی گفتم!

*می توانید کمکهای نقدی و غیر نقدی خود را به صندوق ارتباط با شورای دانش آموزی و طاهره فتحی و ایمیل نشریه ارسال نمایید!

سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
نیایش

برای خشنودی پروردگار می ستایم او را با بهترین نمازها و ستایش ایزدی راست که هزار گوش دارد و ده هزار چشم.

ستایشم پیشکش ایزدی که نگاهبان راست ترین گفتار است که همیشه بیدار ولی خواب است و نگاهبان پیمانهاست.

می ستایم با همه جان پروردگاری را که رهاورد ما می سازد

آن بهترین بخشش های ایزدی را، آزادی و بهروزی و رهایی، تندرستی و پاکی و پارسایی، من می ستایم با سرودهایی از جان خاسته، پروردگار را که از کردارهای راستین مردم آگاهی دارد.

                                                 اوستا
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386
اخبار مدرسه ي سانسور شده!
چهارشنبه بود...
همه چيز در مدرسه ي فرزانگان(سوژه)خيلي خوب پيش مي رفت.. زندگي عادي بود...عده اي طبق معمول خر مي زدند، عده اي با عشق به درس گوش مي كردند و بچه هاي شورا طبق عادت ديرينه ي خود در دفتر خانم مؤذن كمين كرده بودند... خانم مؤذن بچه هاي المپياد رياضي از جمله طاهره و مريم و غزاله (عضو فعال المپياد) را صدا كردند.. قرار بود اون روز از تهران معلم المپياد بيارن..همه ي بچه ها خوشحال بودند و منتظر بودن كه هر چه زودتر معلمان خود را ملاقات كنند.. دو معلم وارد مدرسه شدند...
اميدها نابود شد.. اشك خواري و ذلت در چشمان بچه ها حلقه زد.بچه ها با صحنه ي فجيعي روبه رو شدند... دو گونه ي نا شناخته وارد مدرسه شدند..
سكوت همه جا را فرا گرفته بود.. نفس ها در سينه ها حبس شد... شبيه آدم بودند امّا روسري و مانتو نداشتند.. مگر مي شد؟!!
اين چيزي بود كه در ذهن هيچ كدام از ما نمي گنجيد!! چه اتفاقي در حال وقوع بود؟! آنها چه بودند؟؟ اگر انسان بودند پس چرا روسري نداشتند و اگر چيز ديگري بودند در مدرسه ي ما چه مي كردند؟!
غزاله پرويني سرگردان سرخود را به ديوار مي كوبيد و تازه فهميده بود كسي كه هر روز عيد با او صحبت كرده بود هويتي ناشناخته دارد و...
جسد م.م از جاي خود بلند شد و با ديدن آن دو جيغي كشيد بقيه ي كساني كه در حياط بودند جيغ زدند و فرار كردند... جلسه ي فوري شورا برپا شد ... اين موضوع بايد هرچه سريع تر حل مي شد... چرا كه تا آن لحظه چند دانش آموز از جمله دانش آموز خل وضع سوم رياضي 1 (نحله منصوري نيستم) تلف شده بودند..
جلسه ي شورا بر پا شد .. ما در شورا به حقايقي پي برديم.. اين حقايق ذهن كوچك ما را به خود مشغول كرده بود.. ما فهميديم به جز ما نوع ديگري از انسان نيز وجود دارد.. نام اين گونه كه تا قبل ازآن حتا اسمشان را نشنيده بوديم مَرد(mard) بود... بله مَرد.... براي ما هم عجيب بود اما حقيقت داشت... ما بايد بچه ها را هرچه سريع تر مطلع مي كرديم چرا كه چند نفر با بيل و كلنگ به آنها حمله ور شده بودند.. صف برپا شد.. معلمين را از صحنه كرديم... و آن چه را شنيده بوديم براي بچه ها توضيح داديم.. ابتدا آن ها ما را مسخره كردند اما ما توانستيم با زحمات فراوان اين موضوع را براي بچه ها شرح دهيم.. غزال جبرئيلي گريه مي كرد.. ثمين طوفان رواني شده بود و به اين سو و آن سو مي دويد و جفتك مي انداخت.. شبنم تشكري و عرفانه واحدي بكديگر را بغل كرده بودند و اشك مي ريختند.. سوگل غيثي به طرف معلمان دويد و در مقابل آن ها سجده ي كرد... بلدا مصطفي زاده گيس هاي خود را ديوانه وار به اين طرف و آن طرف پرتاب مي كرد و مانند انسان هاي موجي سر خود را تكان مي داد و مي لرزيد.. اما شرايط خيلي زود تغيير كرد.. بچه ها حظور آن ها را در ميان خود پذيرفتند.مجلس بزمي به مناسبت ورود آن دو مرد برپا شد.. همه پاي كوبي مي كردند.. جسد م.م گل باران شد و خلاصه پس از 2 ساعت جشن ، كلاس المپياد برگزار شد.. همه چيز عادي بود.. با وجود آن كه تا قبل از آن مرد نديده بوديم اما خيلي زود به شرايط عادت كرديم..
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
سلام
شماره ي جديد نشريه ...! تا چند روز ديگر روز پيشخون روزنامه فروشه هاي كشور.. پيش فروشم مي كنيم.


و امّا.....
به زودي نوشته هايي كه سانسور و حذف مي شن رو مي تونين اينجا بخونين!!!

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385
!!؟!!؟
معلم وارد كلاس شد.. در را محكم به هم كوبيد . با كفش هاي پاشنه 60 سانتي خود شروع به رژه رفتن كرد..تق..تق...تق .. نيم متر مانده به تريبون كيفش را به روي صندلي پرت كرد.. به تريبون رسيد.. صندلي را از روي تريبون برداشت و به روي زمين پرت كرد! صندلي رو به طرف تخته با زاويه اي كه بشه همه رو ديد تنظيم كرد... جهشي كرد و روي صندلي نشست . دفترش را باز كزد ،اين بار رنگ دفتر كلاسيش با دفعات قبل فرق مي كرد... ظاهرا" براي بار چهارم به سرقت رفته بود! حضور غياب كرد ! همه بودند...آخه مگه سر كلاس اونم مي شد جيم زد؟ قلب ها شروع به تپيدن كرد... وقت درس پرسيدن بود... همه خونده بودن اما باز هم مي ترسيدند.امروز از روزهاي قبل عصباني تر بود... با نفرت به يكي از دانش آموزان نگاه كرد...اسمش را از دفتر كلاسي خواند.. خانم م.م !.... دخترك با ترس و لرز و چهره اي زرد رنگ از جاي خود بلند شد. او رديف آخر كلاس نشسته بود و حدود 3 دقيقه طول كشيد تا به اوايل كلاس رسيد و در راه با 6 صندلي برخورد كرد و چهار بار به زمين خورد.... رو به روي معلم ايستاد... معلم بدون فوت وقت(؟!) اولين سوال خود را پرسيد .دانش آموز جواب داد... آخه اعتماد به نفس اون از همه ي بچه هاي كلاس بيشتر بود... معلم 4 سوال ديگر از م.م پرسيد و م.م به همه ي آنها جواب داد... معلم از اينكه م.م به همه ي سوالها جواب داد به شدت عصباني شد و با صدايي كه غم و اندوه در آن موج مي زد به دانش آموز گفت:بشين... اما دختر در جاي خود ميخكوب شده بود و حركت نمي كرد... معلم بلند تر گفت:بشين!... اما دخترك بدون حركت ايستاد و پس از چند ثانيه شروع به يك لرزش شديد كرد! و به روي زمين افتاد! بچه ها مي خواستند به كمك م.م بروند اما معلم فرياد زد:هر كي از جاش بلند شه ، تا آخر سال حق شركت در كلاس هاي منو نداره! همه ي بچه ها نشستند اما نه به خاطر طرد شدن از كلاس بلكه به خاطر ترس از معلم!
م.م روي زمين پهن شده بود... معلم به او نگاهي انداخت، پوزخندي زد و يك منفي به او داد به جرم غش كردن!... دانش آموز بعدي را صدا زد : ك.گ ! او هم هر پنج سوال را بلد بود. خشم و نفرت معلم افزايش يافت و براي اينكه زهر خود را بپاشد يك سوال خارج از كتاب پرسيد كه البته بعدها متوجه شديم كه اون سوالي بوده كه هنوز در كل دنيا جوابي براش پيدا نشده! دانش آموز جواب را بلد نبود... معلم خوشحال شد! اما به روي خودش نياورد و شروع به دادو فرياد كرد كه چرا درس نمي خوانيد؟...همش تو دفتر من منفيه!تو كلاس شما حتي يه مثبت هم نداريم...تا كي وضعيت ما بايد اين طور باشه؟...
همه ي تفس ها در سينه حبس شده بود.... هيچ صدايي نمي آمد... و پس از چند ثانيه معلم چرخيد و رويش را به طرف تخته كرد و شروع به درس دادن كرد! او عادت داشت كه در حين درس دادن با كفش هاي پاشنه 60 سانتي خود قدم برند و حتي جسد م.م هم مانع اين كار نشد! بچه ها با ترس به جسد م.م نگاه مي كردند ... صداي زنگ سكوت را در هم شكست.
معلم در حال حرف زدن فورا" كلاس را ترك كرد(ظاهرا" اون روز به دبيران آش مي دادند!) بغض گلوي بچه ها را گرفته بود! چند ثانيه طول كشيد تا توانستند حرف بزنند.. همه به سمت م.م دويدند ، او را بغل كردند و لااله الاالله گويان به سمت راهرو راه افتادند!
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385
اخبار مدرسه
پارسال توي يكي از شماره هاي نشريه مون مطلبي تكان دهنده و تاثير گذار در مورد آش نوشتيم.موضوع اصلي قيمت سرسام آور يك كاسه آش و چندين دانش آموز فقير و بدبخت بود كه مجبور مي شدن شبانه به مدرسه بيان و كاسه هاي آش را ليس بزنند!( خوب به ما چه؟ حقيقت تلخه!) وقتي نشريه چاپ شد و به دست خانم موذن رسيد ؛ خانم موذن نه تنها قيمت را به 1/5 كاهش دادند بلكه سهميه ي آش را به روي معلمين قطع كردند و پس از آن همه ي ما شاهد بدخلقي معلم ها و گير دادن هاي بيخودشان شديم...!
خلاصه اينكه معلم ها هم براي اينكه تلافي كرده باشن اعتراض كردن و آوردن آش در بوفه هم ممنوع شد!..اما امسال همه چيز در مورد آش فرق مي كرد.. امسال هم در مدرسه آش بود، اما همه ي ما خورديم .. امسال كسي مجبور نبود،براي جوردن يه كاسه آش سرش رو به ديوار بكوبه.. امسال به هر نفري يك كاسه آش رسيد!فِك كن!
ديگه بچه ها مجبور نبودن گروه هاي 10-20 نفره تشكيل بدن تا بتونن يك كاسه آش بخرن!كسي چه مي دونه... حتي بعضيا 2 يا 3 كاسه هم خوردن(چند قطره اشك بر روي اخبار مدرسه!) و يا حتي 5 كاسه! ابتدا ناراحت شديم كه چرا بايد فرهنگ بچه ها اي جور باشه كه اينقدر حرص بزنن ولي بعد متوجه شديم كه حق داشتن.بچه هايي بودن كه تو عمرشون حتي يك بار هم آش نخورده بودن(غزاله پرويني!) و خلاصه كلي طول كشيد تا بهشون آش خوردن ياد بديم! (ما مسوول توزيع آش(مواد مخدر)بين بچه ها بوديم!) وقتي وارد يكي از كلاسهاي اول شديم دانش آموزي با ديدن سيني آش ، وحشيانه به روي ما پريد و ملتمسانه خواست كه به او چند كاسه آش اضافه بدهيم تا براي خانواده اش ببرد.كلاس ها را يكي يكي پيموديم تا به كلاس هاي دوم تجربي رسيديم... اما اي كاش هرگز به آنجا نرفته بوديم... يكي از دانش آموزان با ديدن سيني آش جيغي كشيد و پس از آن از شدت هيجان دچار لكنت زبان شد كه هنوز هم ادامه دارد...
و حتي چند نفر هم اصلا" نمي دانستند كه آش خوراكي است.. و از نخود و لوبياهاي آن به عنوان ابزار جنگ و به عنوان سلاح هاي گرم ! استفاده مي كردند...
وارد يكي از كلاس هاي دوم شديم .. با صحنه ي دردناكي رو به رو شديم... يكي از بچه ها چشمانش را در اثر گريه ي زياد از دست داده بود... خداي من!چرا؟! چرا بايد تا اين حد دير مي كرديم؟ كه او فكر كند او را فراموش كرده ايم؟ و هرگز به او آش نمي رسد؟!....او چشمانش را از دست داده بود...
امسال خسارت ها كم تر از پارسال بود.. امسال بچه هاي ما... بچه هاي فرزانگان خودشون رو نشون دادن!.. امسال بچه ها ثابت كردن كه مي تونن(!) همه ي ما بايد خوشحال باشيم از اينكه از اين آزمايش سر افراز بيرون اومديم!
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385
سوتی و ضدحال
سوتی یعنی وقتی خیلی ریلکس و راحت سر یه کلاس خیلی جدی خوابیدی معلم برای اینکه ضایعت کنه ؛ صدات کنه و تو در کمال خونسردی بگی:"بیدارم!"
ضدحال یعنی سر کلاست (به عنوان معلم) بشنوی که صدای اره میاد و وقتی یه نگاه به بچه ها بکنی ببینی 7-8 تاشون افتادن روی صنروق صدقات کلاس و به زور دارن با مداد نوکی و خط کش و بقیه ی وسایل جنبی پاره اش می کنند!ضدحال تر هم اینکه وقتی بشون چشم غره می ری و دعواشون می کنی بهت بگن : خانم تا یه ربع تموم می شه!
سوتی یعنی اینکه توی یه کلاس کاملا" خشک و جدی یه دفعه آهنگ "فدای سرت" از موبایل یکی(غز...) پخش و همون یکی(یک نفر) با پر رویی تمام بگه مزاحمه؟!
ضدحال یعنی اینکه با شوق و ذوق از مدرسه جیم شی و بعد از اینکه کلی احساس باحالی برگردی و ببینی همه رفتن اردو ؛ ناهارم خوردن و...!
ضدحال یعنی برای شام دعوتت كنن تالیا و وقتی رفتی اونجا ببینی بانک شده!!
ضدحال یعنی اینکه با شوق و ذوق یه ترقه ی بی خطر بندازی و یه پیرزن سکته کنه(در جا) و به بچه هم سقط بشه و ضدخال تر(؟!) هم اینه که بعد از این اتفاق دیوونه بشی و ...(اردلان و بابک نیستیم!!)
ضدحال یعنی اینکه تعداد ناظم ها از 10 نفر بزنه بالا!
ضدحال یعنی سر المپیاد از یه مراقب بپرسی: ببخشید شما معلمین؟ و بهت بگه نه من ناظم پایه ی سومم!؟
سوتی یعنی ادکلن کرکس بزنی به آقای مستوی و وقتی کلاس رو بو برداشت بهتون بگه بو از خودتونه!!
ضدحال یعنی اینکه تو آزمایشگاه هر چی اظهار نظر کنی بهت بگن تو که هیچی نمی فهمی حرف نزن!!
سوتی یعنی معلم کامپیوتر بیاد سر کلاس و دکمه های مانتوش رو جا به جا بسته باشه!
ضدحال یعنی واست معلم المپیاد کامپیوتر بیارن و وثتی بری سر کلاس ببینی معلمه داره Power pointدرس می ده و وقتی می خوای بری بیرون بگه Power Point بلدی؟

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385
اندر احوالات شورا!
اوايل سال همي بود و مكتبستان در پي تشكيل شوراي دانش آموزي نام! طبق نتايج آرا عده اي از اراذل و
اوباش به تاحق برگزيده شدندي و اسامي شان در گوشه و كنار مكتبستان پخش شدندي و كودكان در مكتبستان در گذرگاه ها از آن ها اثر انگشت مي گرفتندي! 9 تن از اراذل و اوباش و چند تن از رفیقان نا باب و چسبناکشان در جلسات شورا شرکت همی کردندی و جلسات شورا شورا گاه و ناگاه در مکتبستان تشکیل شدندی و این بود بهانه ای برای اراذل و اوباش تا هر روز صبح به بهانه ی شورا جیم زدندی و دودر مردندی و کودکان آنها را ندیدندی و نیافتندی تا صبح روز بعد که دگر بار به اهانه ی جلسات شورا دودر همی کردندی. جلسات شورا در پشت درهای بسته تشکیل همی شدندی! لحظات و دقایق به همین منوال از پی هم می گذشتندی و کودکان مشتاق؛ کنجکاو و فضول هر روز کنجکاویشان فزون می گردیدندی ! تا آگاه شوندی از مضمون جلسات شورا و این بود حجت تجمع عده ی کثیری از کودکان که هر روز بر تعدادشان که پشت درهای دفتر خانم موذن گوش وای می ایستاندی نیز اضافه می شدندی(؟!) و فضولان از پشت ابواب بسته به نتایجی نه چندان مزخرف ولی مزخرف دست یافتندی.
طبق تحقیقات فضولان دو تن از اعضای شورا در جلسات به غیبت کردن و سبزی پاک کردن مشغول بودندی! آنها بودند سونا و بهاره! و سه تن از ارذل طی جلسات یک قل و دو قل بازی همی کردندی !آنها بودند اراذلی یلدا و طاهره و مریم نام! غزاله نام و گلنوش نام و آناهیتا نامی نیز در طی این جلسات به تبادل اطلاعات از طریق رسانه مشغول بودندی! که بک تنشان بر روی لرزاننده قرار داشتندی و گونه ای از اراذل که میزان رذلیت در خونش به میزان قابل توجهی کم تر بود؛ بود شخصی مهشید نام که همیشه در پی ثبت وقایع اتفاقیه در شورا بودی و با ثبت وقایع به تنهایی حال می کردی! آیدا نامی نیز همیشه در خواب خوش می بودی! و مارال نامی همیشه از امتحانات زیست و فیزیک گلایه همی کردی! و این بود تصویری از جلسات پر بار و محرمانه ی شورا!
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385
چه گونه به زور عیدی بگیریم؟(عیدی زور وده)
از چند روز قبل عيد (مثلا" همين امروز)جلوي فاميل ها مخصوصا" خاله ، عمه، دايي؛عمو،پدر يزرگ و مادربزرگ از وضعيت بد مالي تان بناليد! به آنها بگويي كه پدر و مادرتان هيچ پولي به شما نمي دهند!
سعي كنيد دل آنها را به رحم بياوريد و طوري رفتار كنيد كه دلشان بسوزد و روز اول عيد(حتي شايد زودتر!) به شما عيدي درست و حسابي اي بدهند! اصلا" كاري نكنيد كه معلوم شود طبق نقشه اي از پيش تعيين شده عمل مي كنيد.استفاده ار پياز و چند قطره اشك بر روي نشريه(چه ربطي داشت؟؟) به شما كمك خواهد كرد كه بهتر پيش برويد! به آنها بگوييد كه هميشه دوستانتان با دسته چكشان به مدرسه مي آيند ولي شما 100 تومان هم پول نداريد.حتي پياز هم در دسترس نبود مي توانيد صدايتان را غمگين كنيد و پس از چند دقيقه درد دل ، خيلي سريع پشت دستتان را به چشمتان بماليد طوري كه هم تابلو باشد و هم به نظر بيايد كه مي خواستيد كسي متوجه احساساتتان نشود!!و در آخر به آنها بگوييد كه در اين باره به پدر و مادرتان چيزي نگويند و بعد التماس كنيد و بگوييد "پدر و مادرم اگر بفهمند مرا با كابُل سياه خواهند كرد"
و اما در مورد پدر و مادرها!:به پدر و مادرتان بگوييد كه اگر به شما عيدي درست و حسابي ندهند ، بد مي بينند! همين يك جمله براي شروع كافي است. البته اول تهديد كنيد و بلافاصله از دوستانتان در مدرسه بگوييد كه روزي 2 تا ماشين معامله مي كنند! و بعد بگوييد من قصد توهين و تهديد نداشتم و فقط دلم شكسته است چون من از همه بدبخت ترم و حتي شما كه پدرومادرم هستيد هم مرا درك نمي كنيد (چند قطره اشك بر روي ويژه نامه!)بعد جمله هاي ديگري بگوييد كه تا ته قلبشان براي شما بسورد و خلاصه ، كاملا" احساسشان را جريحه دار كنيد و سپس اداي گريه كردن در آوريد و به سرعت به اتاقتان برويد،در را ببنديد و با صداي بلند هاي هاي گريه كنيد و ضجه بزنيد طوري كه حتي دل همسايه هايتان هم بسوزد! در اتاق حتما"از پياز استفاده كنيد چون كافي است كسي براي دل داري دادن پيش شما بيايد و شما لو برويد! با تمام قوا ضجه بزنيد و بعد اگر ديديد اثر نداشت بگوييد كه معتاد خواهيد شد ! و از خانه فرار خواهيد كرد! وآن ها از رفتارشان با شما پشيمان خواهند شد! و اگر باز هم تاًثير نداشت!!! بگوييد كه تا دو روز خودتان را خواهيد كشت! اين دو روز لازم است كه پدر و مادرتان بفهمند كه شما چه موجود ارزشمندي بوده ايد و اگر نباشيد چقدر بد خواهد شد!در واقع شما دو روز فرصت فكر كردن مي دهيد! در اين دو روز غذا نخوريد(در واقع بايد براي عيد رژيم بگيريد ولي آن ها به حساب اعتصاب غذا خواهند گذاشت!) و فقط در اتافتان باشدي و با هيچ كس حرف نرنيد اگر هم تاًثير نكرد يا واقعا" خودتان را بكشيد يا از همان جمله ي اول (اگر به من عيدي ندهيد بد مي بينيد) استفاده كنيد و يا كلا" عيدي را بيخيال شويد (در اين مرحله شما كاملا" ضايع شده ايد!) جهت كسب اطلاعات بيش تر به خانم فيض مراجعه كنيد!
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
ويژه نامه نوروزي
تاريخچه ي چهارشنبه سوري:
ساليان پيش پادشاهي بي شخصيت در شهري زندگي مي كرد.از قضا اين پادشاه بي شخصيت پسري با شخصيت داشت!(اَي ووو!!) كه زبانزد خاص و عام بود... پادشاه آرزوهاي زيادي براي فرزندش( بله درست حدس زديد ، همان پسر با شخصيت را مي گوييم!) داشت.پسر نيز ! تا اينكه پسر به سن حساس ازدواج رسيد. و در اين سن خانواده ها بايد به شدت مراقب فرزند خود باشند تا مانع انتخاب نادرست فرزندانشان شوند!!
***نكته:ازدواج مهم ترين تصميم هر فرد در زندگي است كه فقط 1 بار براي هر زن و تنها 4 بار براي هر مرد اتفاق مي افتد و والدين بايد فرزندانشان را در اين امر حياتي سهيم بدانند!!؟؟!***

***آيا مي دانيد كه..؟
آمار طلاق در كشور ما بالا رفته و ما بايد فرهنگ سازي مناسب كرده و...(؟!؟!!؟!؟)***

پس پادشاه جشني ترتيب داد و از تمام دختران زيبا و دم بخت شهر دعوت به عمل آورد تا پسرش زوج مناسب خود را بيابد... جشن به خوبي و خوشي برگزار شد... پدرِ پسر با شخصيت "بهاره مصطفي زاده " را كه دختري با شخصيت و شايسته ي ازدواج با پسر بود ،نشان كرده بود... غافل از اينكه پسر يك دل نه صد دل(نه هزار دل ، نه 10 هزار دل ، نه...) عاشق و دلباخته ي دختر عموي زشت و نكبت و بد تركيب و{شهرزاد صفت} بهاره(سوژه) شده بود... چند روز بعد از جشن ، جشن دومي به مناسبت معرفي دختر شايسته (سوژه (بهاره مصطفي زاده)) بر پا شد ، همه ساكت بودند و منتظر بودند تا پدر انتخاب خود را اعلام كند... نفس ها در سينه حبس شد! پدر نام بهاره مصطفي زاده را صدا زد اما پسر مخالفت كرد و پدر مدافقت با مخالفت پسر..! و "يلدا مصطفي زاده" همان دختر منفور به عنوان عروس پادشاه انتخاب شد.. اما ار آنجا كه هميشه آدم هاي حسود و خواهرانِ خواهرِ سيندرلاصفت در جامعه در كمين اند؛ خواهرِ خواهرِ سيندرلا صفت يلدا ، نيز مانند گرازي وحشي در كمين بود و منتظر فرصتي تا زهر خود را همچون ماري زخمي بپاشند...!!!
روز موعود فرا رسيد ! جشن عروسي بر پا شد. پسر با شخصيتِ پادشاه و يلدا(عروس بي شخصيت پادشاه) به دور آتش مي چرخيدند كه ناگهان آيدا مانند گرگي به سمت يلدا جهش كرد و از حسادت او را در آتش انداخت... پسر نيز عصباني شد ، خنده اي موذيانه كرد. آيدا را گرفت (استعفراللّه!!) و در آتش انداخت و صداي جيغ ها در هم درآميخت! دختران شروع به شيون و زاري كردند و آتش عشق پسرك (با شخصيت) را با سوزاندن خود شعله ور تر كردند... بهاره بشكن زنان از روي آتش به اين طرف و آن طرف مي جهيد و خطاب به يلدا و آيدا شعر:‌"سرخي تو از من ، زردي من از تو" را مي خواند! هم اكنون نيز ساليانه (هر سال) در همان شب كه به شب چهارشنبه سوري معروف است همه براي بزرگداشت عسق آن دو از روي آتش مي پرند
فوقع ما وقع

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
معرفي كتاب:
"تعاليم گاۀوتمه بودا براي گوسفندان" بهترين كتابي است كه مي توانيد در ابتداي سال گوسفند(1386)به دوستان و آشنايان خود هديه كنيد! كتابي كه به گوسفندهاي دانش پژوه و استعدادهاي درخشان ناشناخته در بين اين گونه اهميت خاصي قايل شده است!
گوسفنداني مه در زندگي خود به چيزهايي فراتر ار علف مرغوب و آب گوارا اهميت مي دهند!
گوسفنداني با دلي پاك و ذهني پويا! گوسفنداني با ضريب هوشي بالا! گوسفنداني كه آينده ي جامعه ي گوسفندان در دست آنهاست! گوسفنداني كه دنيايي به آنها چشم دروخته است! گوسفنداني كه هميشه به بهترين ها مي انديشند! و... گوسفنداني كه تا هميشه در قلب ما مي مانند...! به اميد روزي كه ما نيز مانند آنها در راه پيشرفت گام برداريم!

پيام اخلاقي:من از پير شدن نمي ترسم بلكه از پيشرفت نكردن مي ترسم!


تايپ:همچنان آيدا
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
مشاوره رواني
مشاوره رواني:
*مريم عزيزم!تك ستاره ي آسمان آبي قلبم..!وطاهره ي عزيزتر از جانم!...آنكه همچون خورشيد بر قلب نااميدم تابيدي..سلام..!سلامي چون بوي خوش آشنايي .. سلامي به سين سلامت به لام لطف، به الف آرامش و م مهرباني!چندي پيش كارنامه ام را دريافت كردم!نمره هايم را مي خواندم و با شوق در ميان اين هواي لطيف زمستاني كه بوي بهار را مي داد مي دويدم!..تا اين كه به انضباطم رسيدم!دنيا تار شد...گويي بهار عمرم غروب كرده بود،چرا؟به طرف خانوم جيم رفتم تا دليل را بدانم..گويي 1000 سال ظول كشيد تا به آنجا رسيدم...امكان نداشت..حتما"خطاي ديد بود..!به ميز خانم جيم رسيدم كه در گوشه ي سمت راست دفتر بود!..نمي توانستم صحبت كنم..گويي دهانم را با گونه اي از چسب قوي چسبانده باشند.درست حدس زديد!چسب رازي!چسبي كه هميشه با ماست.براي چسباندن انواع كاغذ،چوب و حتي پلاستيك (به وزن حتي 5 كاسه!) از خواص ديگر اين چسب دارا بودن برچسب انرژي بر روي آن..و دارنده ي گواهينامه ي ISO2008 از هنكل آلمان! قابل استفاده تا آخرين قطره!
گل كلم 12/12/85
*ابتدا با عرض پوزش از خوانندگان محترم چوي e-mail دوم گل كلم را به دليل مسايل اخلاقي نتوانستيم بگذاريم! او بعد از اعتراض به نمره ي انضباطش با برخورد بدي روبه رو شده بود!و خانم جيم تصميم به كم كردن انضباط وي هم گرفته بودند! و در مقابل اعتراض گل كلم كه نام عده اي كه شلوار جين برمودا مي پوشيدند و از خانم جيم انضباط 20 دريافت كرده بودند را فاش كرد، خانم جيم او را به بيرون رفتن هر چه سريع تر دعوت كرده بود!

***گل كلم عزيرم! بر همگان مشخص است كه در حق تو ظلم شدا است و ما نمي خواهيم كه حق تو تا اين حد ضايع شود!حالا بهتر است كه اشكهايت را پاك كني و بيش تر از اين خودت را ناراحت نكني!و براي اين مسأله ي بي ارزش و كم اهميت خودت را اذيت نكني! مي توانيم يك روز براي اعتراض به اين اقدام غيرعادلانه در جلوي در خانه ي خانم جيم تجمع كنيم!

سلام به خانم پرويني ، خانم فتحي و خانم معماريان!
من آقاي كاتوريان دبير فيزيك پارسال شما هستم!بله!درسته! آقاي كاتوزيان!
يكسال قبل در روز 11/12/1384 در كلاس دوم رياضي 1جشن تولدي به مناسبت 40 ا ُمين سالگرد تولد من برگزار شد ، كه طي اين مراسم به من يك سيم مودم و يك سال اشتراك رايگان نشريه ي ...! اهدا شد!
امروز يك سال از آن روزها مي گذرد.ولي تا كنون ... آه خداي من(چند قطره اشك بر روي نامه!) هيچ نشريه اي به دست من نرسيده است.چه روزهايي كه من چشم انتظار نشريه صبح تا شب و شب تا صبح چشم به در دوخته بودم و چه لحظاتي بود آن لحظات سخت كه من گوش انتظار صداي زنگ بودم شايد نشريه به دست من برسد.
و من مي خواهم بدانم كه آيا فرهنگ شما اي جوره؟ نه واقعا"! فرهنگ شما اي جوره كه خانواده اي را يك سال چشم انتظار و گوش انتظار بگذاريد؟! نه آخه! ميخوام بُدونم واقعا"‌، خدا وكيلي... فرهنگ شما اي جوره؟ سريعا" خواستار جوابگويي هستم. لطفا" بگوييد فرهنگ شما چي جوره؟(با لهجه!)

***آقاي كاتوزيان جان! ما واقعا" تحت تأثير نامه ي شم قرار گرفتيم(چند قطره اشك روي جواب نامه!) ما واقعا" چه حرفي براي گفتن مي توانيم داشته باشيم؟امّا... امّا... ما شما را فراموش نكرده ايم! ما چه گونه مي توانيم سر شما را كه سرور ما هستيد كلاه بگذاريم؟ واقعا" چه شد كه فرهنگ ما اي جور شد ، خودمان هم نمي دانيم... فقط مي گوييم كه ما اين نشريه رو به خاطر شما چاپ كرديم!
یکشنبه بیستم اسفند 1385
تشكر نامه
از خودم به خاطر تايپ كردن اين مطلبا؛ از طرف همه تشكر مي كنم!
آيدا!