۵ شنبه بود! ۶ تیر ماه ۱۳۸۷! .... و ما آزمون قلم چی داشتیم! اما نمی دانیم چرا آزمون ۵ شنبه برگزار می شد و حوزه مان نیز متفاوت بود! شب قبل ساعت ۹ همگی به رختخواب رفته بودیم و خوابهای شیرین دیده بودیم! صبح از خواب بیدار شدیم! زودتر از همیشه چون آزمون آزمایشی داشتیم! به محل امتحان رسیدیم. غ.پ سردبیر نشریه و ط.ف از دوستان منفور او با هم در یک سالن بودند. شهرزاد منفور نیز با آنها بود! بله همان دختری که در فاجعه ی هلی کوپتر گوشی موبایلش را از خود دور کرد و تعجب همگان را برانگیخت! ما با خوشحالی در جاهای خود مستقر شدیم! ناگهان صدایی نا هنجار از جعبه ای سیاه بیرون آمد: آزمون شروع شد!
ط.ف احساس سردرگمی می کرد و با پریشانی اطراف خود را نگاه می کرد!( کی بود؟!) او نمی دانست آن صدا چگونه از آن جعبه سیاه بیرون آمده؟! مگر جسم سیاه بهترین جاذب و بهترین گسیل کننده امواج الکترو مغناطیسی نیست؟ پس چرا صوت منتشر می کند! ط.ف احساس تناقض می کرد! او تمامی فرمولهای فیزیک را در ذهنش مرور کرد اما به نتیجه ای نرسید...! پس به ناچار از جای خود پاشد تا فرد قایم شده در جعبه سیاه را بیابد! اما مراقبان جلسه به او اجازه کشف راز این توطئه کثیف را ندادند! ط.ف به ناچار در حالی که هزاران سوال ذهن پویای او را به خود مشغول کرده بود به جای خود باز گشت! اشک در چشمان او حلقه زده بود! بله اشک خواری و ذلت! نیم ساعت از شروع آزمون می گذشت که ط.ف متوجه دفترچه ای زیر پای خود شد! ط.ف که احساس آلیس بودن در سرزمین عجایب به او دست داده بود دفترچه را برداشت! شاید در آن دفترچه جوابی برای سوالاتش می یافت! اما....! لحظه دردناکی بود! نوشته هایی روی دفترچه به چشم می خورد که رنگ را از رخ ط.ف گرفت! آری... آن آزمون کنکور بود! اشک خواری و ذلت دوباره در چشمان ط.ف حلقه زد. او نگاهی به سمت صندلی غ.پ انداخت! غ.پ سردبیر نشریه که فاش کردن نام او را در اینجا ضروری نمی دانیم نفس نمی کشید... آری او سکته کرده بود و از میان ما رفته بود! ط.ف نگاهی به پشت خود انداخت! اما شهرزاد را ندید! دقایقی بعد ط.ف شهرزاد را پیدا کرد! او زیر صندلی داشت با تلفن همراه خود صحبت می کرد!
ط.ف نمی دانست چگونه باید دوست عزیزتر از جان خود را از موضوع مطلع کند.... او به قیمت خبردار شدن دوستش حاضر بود از همه سوالات بگذرد! دقایقی فکر کرد! او به یاد آورد که مراقبان جلسه همیشه بهترین یار و یاور داوطلبان در سر جلسه کنکور هستند و دانش آموزان می توانند مشکلات خود را با آنها در میان بگذارند! از آنجایی که ط.ف همیشه منطقی ترین راه را انتخاب می کرد با توکل به خدا یکی از مراقبان را صدا کرد و سرگذشت خود را برای او شرح داد! او در حالی که با یادآوری روزهای سخت زندگی خود اشک می ریخت با انگشت به شهرزاد اشاره کرد و مراقب را در جریان گذاشت! هنوز دقیقه ای نگذشته بود که شهرزاد از سالن کنکور اخراج شد! او بنا به یکی از ماده های قانون متخلف محسوب می شد وبه ۱۵ سال محرومیت از کنکور و ۱۰ سال زندان محکوم شد و او را مستقیما" به زندا اوین! منتقل کردند!
ط.ف ابتدا به کار خود شک کرد اما سپس به یاد آورد که بهترین کار را کرده و حتما" این موضوع به نفع شهرزاد بوده! ط.ف پس از راز و نیاز با خدای خود تصمیم گرفت که کنکور راشروع کند. سوال اول ادبیات را می خواست بخواند! او به یاد داشت که آرامش همواره بهترین ابزار در راه رسیدن به موفقیت است! اما در همان لحظه آن صدای ناهنجار دوباره از همان جعبه سیاه بیرون آمد! : آزمون تمام شد!
ط.ف دوباره به یاد مسئله حل نشده خود افتاد! آن صدا....!؟ آه خدای من! ط.ف احساس پوچی می کرد! او می خواست هرچه سریعتر از این موضوع باخبر شود اما...! او ناگهان دفترچه دیگری را زیر پای خود دید! دفترچه را برداشت و به یاری خدا شروع به حل کردن سوالات کرد! سوال اول ریاضی بالاخره حل شد! ط.ف به خود افتخار می کرد! او آن مسئله را از ۴ راه حل مختلف حل کرده بود و هر ۴ گزینه را به دست آورده بود! پس هر چهار خانه پاسخنامه را سیاه کرد! تا سوال ۷ ریاضی او توانست همه مسائل را از ۴ راه حل کند و هر ۴ گزینه را به دست آورد! اما ناگهان صدای ناهنجار برای بار سوم تمرکز او را به هم ریخت صدا می گفت : وقت آزمون اختصاصی تمام شد! ط.ف تصمیم خود را گرفته بود! او باید راز آن بازی کثیف را کشف می کرد! پاسخنامه را به گوشه ای پرت کرد و به طرف جسم سیاه رفت و در حالی که حالت تهاجمی به خود گرفته بود به طرف جسم سیاه حمله ور شد و آن را از هم درید اما قبل از آنکه چیزی دستگیرش شود گروهی او را به تیمارستان منتقل کردند! کنکور به پایان رسیده بود و دانش آموزان و داوطلبان کنکور لا اله اله الله گویان جسد غ.پ را از سالن بیرون بردند!
مسابقه:
نشریه ...! تصمیم دارد به مناسبت آخرین شماره، مسابقه ای برگزار کند! این مسابقه که با همکاری اعضای شورای دانش آموزی ( و طاهره فتحی!) برگزار می گردد، به شرح ذیل می باشد:
نام خود را بر روی یک اسکناس 2000 تومانی بنویسید و داخل صندوق ارتباط با شورای دانش آموزی و طاهره فتحی! بیندازید. طی قرعه کشی ای که در تاریخ 20 آذر 1386 به مناسبت 18 امین سالروز ولادت اختر تابناک آسمان نشریه سردبیر نشریه برگزار می شود، به برنده یک عدد اسکناس 1000 تومانی اهدا می گردد! بشتابید! ( هر چه تعداد اسکناسها به یک اسم بیشتر یاشد، شانس شما در قرعه کشی افزایش می یابد!)
این شماره آخره...! یاد اون زمونا که می افتم...! اون روزایی که با کلی امید و آرزو شروع کردیم به شنریه زدن و تا 300 تومن سود می کردیم می رفتیم و ساندویچ یا بستنی مگنوم می خریدیم و با کلی ذوق و شوق دسترنج چند هفته تلاش شبانه روزیمون رو (کوفت می کردیم) می خوردیم، دلم اصلا" نمی گیریه! وقتی یاد این می افتم که تا دو ماه دیگه دبیرستانی نیستیم و دیگه نمی تونم برای المپیاد بخونم بازم دلم نمی گیره! چون امسال هم نمی تونستم المپیاد بخونم! وقتی یاد تمام روزهایی که نشستیم و نشریه نوشتیم و دعوا کردیم ( بیشتر سر پول!) و ... عمرا" دلم نمی گیریه! ( اصلا" اصرار نکنین که جا نداره!) وقتی یاد این می افتم که این شماره آخرمونه و دیگه از پول خبری نیست ( چند قطره اشک بر روی مقدمه*) تا دلتون بخواد دلم می گیره و البته بیشتر از اون هم حالم گرفته می شه! این شماره آخرمونه ...! حالم گرفته می شه چون نمی تونم قبول کنم که جوونای مملکت رو بی نشریه بذاریم! و بریم....! حالم گرفته می شه چون ما قرار گذاشته بودیم که پارسال قبل عید 12 شماره و بعد عید 9 شماره و امسال 58 شماره چاپ کنیم ( در مجموع 69 شماره!) در حالی که این 5 امین شماره است! فکرش رو که می کنم حالا که به شماره آخر رسیدیم کلی انرژی داریم ( حتی برای درست کردن 64 جلد باقیمانده!) کلی انرژی داریم که می تونیم باهاش پرواز کنیم! ( ردبول یه شما بال می ده!!!) ما حالمون گرفته می شه وقتی یاد این می افتیم که تا دو ماه دیگه دیپلم داریم ( عمرا"!) و ما هنوز سر کلاسامون که می شینیم نمی تونیم به چیزی غیر از نشریه( و البته ....!) فکر کنیم! این شماره آخرمونه و خوب اگه من کم نمیاوردم که یه جمله رو 100 بار نمی گفتم!
*می توانید کمکهای نقدی و غیر نقدی خود را به صندوق ارتباط با شورای دانش آموزی و طاهره فتحی و ایمیل نشریه ارسال نمایید!
برای خشنودی پروردگار می ستایم او را با بهترین نمازها و ستایش ایزدی راست که هزار گوش دارد و ده هزار چشم.
ستایشم پیشکش ایزدی که نگاهبان راست ترین گفتار است که همیشه بیدار ولی خواب است و نگاهبان پیمانهاست.
می ستایم با همه جان پروردگاری را که رهاورد ما می سازد
آن بهترین بخشش های ایزدی را، آزادی و بهروزی و رهایی، تندرستی و پاکی و پارسایی، من می ستایم با سرودهایی از جان خاسته، پروردگار را که از کردارهای راستین مردم آگاهی دارد.